پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه

تصميم بگيري با چند نفر .

×××××

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .

×××××

باران باش و ببار نپرس كاسه هاي خالي از آن كيست.

××××

کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید .

×××

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان  

 دعا می کنند…

×××

انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

 



تاريخ : Tue 17 Feb 2015 | 20:52 | نویسنده : یــ ـــ ـــ ـــ ــاس |

همه خانم هاي ايراني ملكه هستند

چارلز دانشجوي انگليسي با طعنه  به دوست و همكلاسي ايرانيش

همايون مي گويد :چرا خانمهاتون نميتونند با مرد ها دست بدهند يا

لمسشون كنند؟يعني مرد هاي ايراني انقدر كارنامه خرابي دارند و

خودشون رو نمي تونند كنترل كنند

همايون لبخندي مي زند ومي گويد :ملكه انگلستان مي تواند با هر مردي

دست بدهد؟ و هر مردي مي تواند ملكه انگلستان را لمس كند ؟

چارلز با عصبانيت مي گويد: نننننهه !!!مگه ملكه فرد عاديه؟!!!! فقط

افراد خاصي مي توانند با ايشان دست بدهند و در رابطه باشند.!!

همايون هم بي درنگ مي گويد:

 

خانمهاي ايراني همشون ملكه هستند.



تاريخ : Sun 19 May 2013 | 20:25 | نویسنده : یــ ـــ ـــ ـــ ــاس |
 *پیرام و تیسبه :

پیرام) و تیسبه که نخستین،

زیباترین مرد جوان،و دومی

زیباروترین دختر مشرق بود

 در شهر بابل می زیستند که

 شهر ملکه سمیرامیس بود.

این دو در همسایگی هم

می زیستند و دیواری مشترک

 خانه آنها را از هم جدا کرده بود.

چون هر دو در همسایگی هم

 به بار آمدند و با هم بزرگ شدند،

دل در گرو یکدیگر بستند.

آنها می خواستند با هم ازدواج

کنند ولی پدر و مادرشان

موافقت نمی کردند.با وجود این

جلو را نمی توان گرفت.

در دیواری که خانه آن دو را از

هم جدا میکرد شکافی وجود

داشت،که هنوز کسی از وجود

آن آگاه نشده بود،ولی از دید و

چشم عاشقان هیچ چیز پنهان نمی

ماند.این دو جوان عاشق ما شکاف را

کشف کردند و از آن راه با هم

سخن می گفتند.گرچه آن دیوار

شوم و نفرت انگیز آنها را از هم

جدا کرده بود،امّا خود وسیله پیوند

و ارتباط شده بود.

 روشنایی می دمید و ستارگانِ

 آسمان را خاموش می کرد و

پرتو خورشید شبنم بخزده بر برگ

گیاهان را خشک می کرد،آن دو جوان

 دلداده دزدانه و پاورچین و پنهان

از چشم اغیار به کنار شکاف می

آمدند،آنجا می ایستادند و زمانی

عاشقانه رازو نیاز می کردند و

 چند گاهی از ستم روزگار غدّار و

سرنوشت ستمکار زبان به گلایه می

 گشودند،ولی همیشه نجواگونه

 سخن می گفتند.سرانجام یک

 روز و توان پایداری در

ناملایمات و نارواییها را از دست دادند.

آنها تصمیم گرفتند که شب‌هنگام

 بکوشند پنهانی از خانه بیرون آیند

و از شهر بیرون شوند و خود را به

فضای باز بیرون شهر برسانند

 تا شاید در آنجا چند لحظه ای آزاد

و بی دغدغه در کنار هم بگذرانند .

آنها قرار گذاشتند که یکدیگر را

در جایی کاملا آشنا ببینند:یعنی

در مقبره نینوس،زیر یک درخت،

درخت شاتوت که زیر بار توت

 سفید غرق شده بود

خورشید در دل دریا فرو رفت و در

 پی آن شب بالا آمد.تیسبه در آن

هوایتاریک آهسته و پاورچین از

خانه بیرون آمد و پنهان از همه

 چشمها راه مقبره را در پیش گرفت.پیراموس هنوز نیامده بود.

دختر چند گاهی به انتظار نشست،

زیرا عشق به او جرئت بخشیده بود.

امّا ناگهان در پتو نور ماه ماده شیری

را دید.آن جیوان درنده شکار کرده

 بود و پوزه خونین ببود و اکنون

 به کنار چشمه آمده بود تا آب بنوشد

 و تشنگی خود را برطرف کند.شیر

با او فاصله داشت و تیسبه فرصت

 یافت بگریزد ولی به هنگام فرار

ردایش از دوشش بر زمین افتاد.

ماده شیر در راه بازگشت به کنامش

 ردا را دید و آن را به دندان گرفت و

 پیش از رفتن به درون جنگل آن را

 از هم درید.پیراموس لحظه ای بعد

 از راه رسید و ردا را دید:ردایی به

 خون آلوده و از هم دریده،با ردّ

 آشکار پای شیر بر زمین.کاملا

 آشکار بود که از دیدن این منظره

 چه نتیجه ای گرفته می شود.او

 کاملا مطمئن بود که چه روی داده

است:تیسبه مرده است.او اجازه

 داده بود معشوقه تنها به

چنین جای خطرناکی بیاید و خود

 زودتر نیامده بود تا از او پاسداری

 کند.با خود گفت این من بودم که

 تو را به کشتن دادم.سپس پاره‌های

 ردا را از زمین برداشت و در حالی

 که آنها را پیوسته می بوسید به طرف

درخت توت برد.و گفت:”اکنون خون

مرا نیز باید بنوشی”این را گفت و

شمشیرش را کشید و در پهلوی

 خود فرو کرد.خون فواره زد و بر

توتها ریخت و آن توتها را به رنگ

سرخ تیره در آورد.

هرچند که از دیدن ماده شیر به

 وحشت افتاده بود ولی بیشتر از

 این می ترسید که معشوق خود

را تنها بگذارد.اندکی بعد دل به دریا زد

 و به خود جرئت داد.به سوی درخت

شاتوت،که از شاتوتها سپید رنگ می

درخشید و میعادگاهشان بود،راهی

شد.امّا نتوانست درخت را بیابد.البته

 یک درخت آنجا بود،ولی توتهایش

 سفید و درخشان نبود.چون خوب

 به درخت نگریست،چیزی زیر آن

یافت که تکان می خورد.لرزان و

 هراسان سر برگرداند .امّا چند

لحظه بعد چون خوب به سایه خیره

 شد آن را شناخت.پیراموس بود

 غرقه در خون خویش و در حال

مرگ.سراسیمه به سویش رفت

و او را در میان بازوان گرفت.التماس کرد

چشم بگشاید ،به او نگاه کند و با او سخن

 بگوید.تیسبه گریه کنان به او گفت :”این

من هستم،تیسبه،عزیزترین کس ات.”

چون پیراموس نام معشوقه را شنید

 پلک چشمان را که سنگین شده بود

 گشود تا فقط نگاهی به سویش

بیفکند.بعد مرگ از راه رسید و چشمان

 او را بست.تیسبه شمشیر او را دید

 که از دستش افتاده و کنار آن تکه پاره

های به جا مانده از ردای خودش را.آنگاه

 بی‌درنگ دریافت که چه روی داده

است.بعد گفت:”تو خود را با دستهای

خود کشته ای و با دست عشقی

 که به من داشتی.من هم می توانم

شجاع باشم.من هم می توانم عاشق

باشم.فقط مرگ می توانست ما را از هم

جدا کند.امّا اکنون دیگر نمی تواند”این را

گفت و شمشیر را که هنوز آغشته به

 خون پیراموس بود برداشت و در قلب

 خود فرو کرد.سرانجام به آن دو

رحمت آوردند،و پدر و مادر آن دو عاشق

 نیز.رنگ سرخ تیره شاتوت یادبود و

جاودانه این عشق واقعی است و یک

مجمر خاکسترِ دو انسانی را در خود

 جای داده است که حتی مرگ نیز 

نمی توانست آن دو را از هم جدا کند.



تاريخ : Fri 17 Aug 2012 | 11:26 | نویسنده : یــ ـــ ـــ ـــ ــاس |

 باز شروع لغزش قلم از ابتدای خط کاغذی سفید به واژه های 

 

 بی سر و تهی این چنین می انجامد...


به خاطر همان روياهاي دور و درازي بود که هيچگاه به مقصد

 نرسيد انگار.....


به خاطر اينکه براي خودم دنيايي بسازم،دنياي خودم و نوشته

هايم،خودم و خاطراتم


حالا خاطراتم ميان همه اين نوشته ها دست و پا مي زند


اما انگار کسي موي خاطراتم را محکم کشيده است

 و ول نمي کند...  باشد،پيشکش خودش....


من هم ميروم با خاطراتي له شده

 

 



تاريخ : Tue 26 Jul 2011 | 22:23 | نویسنده : یــ ـــ ـــ ـــ ــاس |
 

 

پوشش زنان ایرانی دوره ی باستان

منبع:سایت نیک صالحی

 

 

Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !


Iran Eshgh Group !





Iran Eshgh Group !

  

 



تاريخ : Sat 8 Jan 2011 | 21:32 | نویسنده : یــ ـــ ـــ ـــ ــاس |